تبليغاتX
سه دختر
  • Daily Links

    عسل کوچولو
    لذت عشق
    ..:: Ice Angel ::..
    یاور همیشه تنها
    کلبه عشق
    عاشق تنها
    آرزو
    paning
    دختر تنها
    تولدی دوباره
    آرشيو پيوندهاي روزانه


  • Links



  • Authors

  • به من بگو ...
      

            

    مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
    پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
    ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه  من داره يادم ميره ؟!

     

    + نوشته شده در Mon 6 Aug 2007ساعت توسط یکی از سه نفر |

  • Blog About
    1 2 3 ما اومدیم...



  • Home
  • Email


  • Archive
    9/23/2007 - 9/29/2007
    8/13/2007 - 8/22/2007
    7/27/2007 - 8/12/2007
    7/30/2007 - 8/5/2007
    7/23/2007 - 7/29/2007
    7/13/2007 - 7/22/2007
    6/26/2007 - 7/12/2007


  • Subjectal Archive

    RSS
  • Template Designer